سالهاست كه ميگذرد...
سالهاى سال...
من براى آخرين بار عميقاً به تو و هر چاله اى كه بعد از تو ، در دل و ذهنم پر نشد فكر ميكنم.
به اينكه سالها با خودم لج كردم و عاشق كسى ماندم كه لايق هيچ چيز جز تنفر محض نبود.
سالها هر راهى را که رفتم به بن بست تو رسيد و من كور بودم از احساسى كه نميفهميدم ديگر اسمش عشق نيست.
من نبخشيده بودم كه هنوز عشق ميورزيدم، من نميتوانستم متنفر باشم و آن هم از ضعفى مى آمد كه خود هديه ى تو بود.
من اين تنفر را سالهاست كه به خودم بدهكارم.
براى همه زخمهايى كه خوب نشدند و نمى شوند.
من اين تنفر را سالهاست كه به تو بدهكارم.
براى همان گهگاهی كه سوداى عشق هميشگى من هوايى ات میکند و گمان میکنی شايد هنوز دل نكنده اى.
من براى آخرين بار عميقاً و عاشقانه به تو فكر ميكنم.
براى آخرين بار بخوان و دیگر هيچ گاه باز نيا.
ما اين تنفر را به خودمان و دنيايمان بدهكاريم.
پی نوشت : تولدت برای همیشه مبارک.
شب های بیمار......ما را در سایت شب های بیمار... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 111