دکمه ناباوری

خرید بک لینک

تو فرودگاه وقتي ديدم نميتونم جلوي هق هق زدنمو بگيرم فقط پشتمو كردم به همشون و چمدون به دست دويدم و رفتم. نميخواستم اشكامو ببينن... ولي با لرزش شونه هام كاري نميتونستم بكنم.
فكر ميكردم اون لحظه يا حتي چند ساعت قبلش، داستان شروع شده.
ولي لحظه شروع وقتي بود كه پگاه سوار اتوبوس شد و باهاش باي باي كردم. با بغض رفتم رو يه نيمكت نزديك خوابگاه نشستم .اونقدر همه جا ساكت بود كه حتي ميترسيدم فندك بزنم و سيگارمو روشن كنم. حتي ميترسيدم يواشكي اشك بريزم. ولي بعدها كم كم فهميدم اين سكوت خصوصيتِ شباي ويسماره. تو اون چند دقيقه يه كمي با خودم حرف زدم و با حرف خودمو آماده ي يه زندگي جديد و متفاوت كردم.
نميدونم چرا هميشه خيلي زمان ميبره كه اتفاقاي بزرگ زندگيم رو باور كنم. انگار گوشه ي مغزم يه دكمه دارم كه وقتي يه ضربه مهلكه، روشنش ميكنم و ميگم فعلاً باورش نكن تا كم كم حلش كنيم.
الان بعد دو ماه و نيم، هنوز بعضي صبح ها كه از خواب پا ميشم سمت چپم و نگاه ميكنم كه ببينم نور افتاده رو كاغذ ديواريِ گل گليِ اتاقم يا نه. بعد يهو ديوار و عكساي روشو ميبينم. بسته به مودِ روزم، يا صبح بخير ميگم به اولين عكسي كه چشمم بهش ميفته، يا رومو اونور ميكنم و خيره ميشم به آسمون و ابراي عجيب غريب اينجا.
هنوز فاصله و تاثيراتي كه قراره بذاره و باور نكردم. فك ميكنم همونجام، فقط خونه مو عوض كردم.
وقتايي بهم تلنگر ميخوره و همه چيز سخت ميشه كه ميخوام خودشون پيشم باشن. نه عكساشون. نه وويس و تصويرشون پشت اسكايپ. نه مسیج. وقتايي كه دلم خود واقعيشونو ميخواد.
از تاثيرات فاصله ميترسم. از كمرنگ شدن. از حذف شدن. از ديده و دل برفتن. به اندازه ي همه ترسم هم ميدونم كه اجتناب ناپذيره و در آخر خودمم و خودم.
اينجا "خودمم و خودم " خيلي برام رنگ عوض كرده. قبلنا هم فك ميكردم تنها و مستقلم، ولي نبودم. اينجا فهميدم كه در آخر بودن يا نبودنت براي هيچكس اهميت نداره. واسه همين لااقل بايد واسه خودت اهميت داشته باشه!
به جز وقتايي كه يهو رد ميدم و كم ميارم، همه تغييرات و چيزايي كه هر روز ياد ميگيرمو دوس دارم.
ميخوام اون روزي بياد كه ياد اين روزام بيفتم و به خودم بگم " دمت گرم بنفش! "

شب های بیمار......

ما را در سایت شب های بیمار... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 6:26

صفحه بندی