افتاديم تو سرازيري و همه ترسم از اينه كه نتونيم اين همه راهو برگرديم سر جاي اولمون.
اينبار صحنه خداحافظيمون خيلي مشابه اون شبي بود كه جفتمون دندونمون رو كشيده بوديم و روبرو هم نشسته بوديم و در عين حالي كه داشتيم از درد به خودمون ميپيچيديم همه سعيمونو ميكرديم به روي خودمون نياريم تا اون يكي ناراحت نشه.
بوي تند مشروب دهنش منم مست كرده بود. با بغض پرسيدم فك ميكني اونجا بتوني زنگ بزني؟ بغلم كرد گفت نه. ولی درست ميشه همه چيز، نگران نباش. بهت افتخار ميكنم آبجي جونم. زود ميام پيشت. جفتمون لبخند ميزديم ولي حلقه ي اشك تو چشمامون حرف ديگه اي واسه گفتن داشت.
ديدن اشك تو چشمات، بعد از پنج سال طوري آشوبم كرد كه يك ساعت اونور گيت تو شعاع چار متري از چمدونام همش حركت رفت و برگشتي داشتم. فهميدم كه چرا هيچوقت گريه نميكني يا لااقل نميذاري من ببينم اشكاتو. اینبارم شاید الکل زیاد نذاشت پنهونش کنی.
يه بار كه خيلي لوس كرده بودم خودمو و توام شايد حوصله نداشتي از شيوه ي تربيتي هميشگيت استفاده كني و بريني بهم تا سريع جمع كنم خودمو، بهم گفتي تو بوي مامانو ميدي. اونموقع اشكم هق هق شد از خوشحالي. چون هيشكي مث من نميدونه تو چقد مامانو دوس داشتي.
ولي من كجا و مامان كجا؟ هيچوقت نتونستم جاشو برات پر كنم و مث اون مراقبت باشم. نه تنها نتونستم كمكت كنم و باري از دوشت بردارم، تازه خودمم سنگيني كردم رو شونه هات و نگران هر لحظه م بودی. همیشه فقط اون كنارا وایستادم و نگاه کردم.
يادمه يه بار دستتو با شيشه بريدي. من انقد آشفته و دستپاچه اينور اونور خونه ميدويدم و نميدونستم چيكار كنم، كه سريع خودت يجوري بستيش و واسه اينكه من حالم خوب شه، گفتي ببين بند اومد خونش. جاي تو من طوري دردم اومده بود كه ميخواستم بزنم زير گريه.
تو موقعیت های فجیه تر هم همیشه همین بودم. همیشه اونی بودم که کاری ازش برنمیاد.
مث الان که هيچكاري ازم بر نمياد. هيچي... حتي ديگه اون كنارا هم نيستم، اين همه دورم. چقد بيزارم از خودم.
پ ن : -این قلب سبز چیه جلو اسم بهزاد؟
+یعنی اون یه تیکه از قلبمه که رنگش سبزه. مث چشماش.
شب های بیمار......ما را در سایت شب های بیمار... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79