شب های بیمار... : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

زندگی رو دور تنده و نمیفهمم چجوری روزا و ماها میگذره. امروز با ویسمار (اولین خونه م تو ژرمنستان) خدافظی کردم. این روزا پر از حس نا امنی و ترس و هیجانه، ولی میگذره و اینارم یادم میره.

میدونی چی یادم نمیره؟

اینکه انقد خوشبختم که برام با ذوق اتاق آماده کردن و وسیله چیدن و هر کاری میکنن برام که به آرزوهام نزدیک تر شم. 

اینکه یه نفر انقدر رفیقه که وسط دعوا و صدتا اختلاف عقیده بهم میگه بنفش اینو بدون تو هرکاری کنی واسه من هیچی عوض نمیشه. تو از دیوار مردمم بالا بری میگم اون موقع شرایط این بوده لابد!

اینکه همیشه چند نفر هستن که از رفتنم ناراحت باشن.

اینکه حتی وقتی یهو خون به مغزم نمیرسه و گه کاری میکنم، به روم نمیاره و آخرش میگه دل منم خیلی برات تنگ شده بود.

اینارو یادم نمیره.

شب های بیمار......

ما را در سایت شب های بیمار... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 17:42

صفحه بندی